3550 واژه
18 دقیقه
برنامه نویس کامپیوتر و آموزگار انسانها
1404-7-11
بدون برچسب

دو هویت متفاوت#

این پست درباره دیدگاه من درمورد معلمی هست. بیشتر کسایی که منو به عنوان یک برنامه‌نویس کامپیوتر میشناسن؛ نمیدونن که من میتونم انگلیسی صحبت کنم و دبیر زبان انگلیسی در مدارس آموزش و پرورش هستم.

از اونطرف اکثر دانش آموزای من هم نمیدونن که دبیر زبانشون قبل از اینکه معلم اونا بشه؛ به مدت هفت سال برنامه‌نویس حرفه‌ای کامپیوتر بوده و انقدر با کامپیوترها وقت گذرونده که میتونه با چشمان بسته با کیبرد تایپ کنه و بیشتر از صد کلمه رو در یک دقیقه بنویسه.

زندگیم به دو قسمت دبیری زبان و مهندسی کامپیوتر تقسیم شده و در هرکدوم از این قسمتها طوری پیش رفتم که انگار اون یکی وجود نداره. اما میخوام این موضوع عوض بشه. این وبلاگ هم تا به الان تک بعدی بوده و هیچی درباره معلم بودنم توش ننوشتم. میخوام که حداقل یک پست درباره معلمی هم بنویسم. کم‌کم اون خط نامرئی رو که بین این دو هویت من کشیده شده و خودم هم نمیدونم چرا اونجاست از بین میبرم.

راستش من هیچوقت فکر نمی‌کردم قراره معلم بشم. همیشه به کار کردن با کامپیوترها علاقه بیشتری داشتم تا سروکله زدن با آدمها. آشنایی من با کامپیوتر هم قبل از آشناییم با مدرسه و درس و مشق اتفاق افتاده. یعنی خیلی بیشتر از زمانی که در مدرسه بودم؛ پشت کامپیوتر نشستم. بنابراین من خیلی بیشتر از یک معلم، یک برنامه نویس هستم و همین باعث شده هویت معلمی من محدود به زمانی بشه که در مدرسه حضور دارم؛ اما میخوام کم‌کم این موضوع رو عوض کنم.

دشواری و حساسیت شغل معلمی#

نگاه مردم به معلمی، خوب نیست. عده زیادی معتقدن معلمی خیلی آسونه و شاید هرکسی که از خیابون داره رد میشه بتونه بیاد و یک معلم بشه. از اونطرف، چون درآمد معلمی کم هست خیلیها فکر میکنن کاری که انجام میدیم هم بی‌ارزشه. بگذریم که همین عزیزان به موقعش یکهو معتقد میشن هر معلمی برای نورچشمی‌های خودشون مناسب نیست… یا خودشون نمیتونن از پس یک نوجوان نسل جدید بربیان ولی معتقدن اگه 30 تاشون یک جا جمع بشن کنترلشون آسونتر میشه و کاری نداره.

اما در کل، بنظر من مشاغل دو سطح مختلف دارن. سطح حداقلی و سطح درخشش. معلمی شغل آسونیه اگر به حداقلها اکتفا کنیم و به خودمون زحمت اضافه ندیم. همین حالت آسونش هم البته نیاز به تخصص و تجربه داره و کار هرکسی نیست. اما اگر بخوایم یک معلم واقعا کاربلد باشیم که وجدان کاری بیداری داره و میخواد تاثیرگذار باشه؛ قطعا کار آسونی در پیش نخواهیم داشت و نیازه که زمان زیادی برای متخصص شدن در کارمون صرف کنیم.

درواقع، این تصمیم خود معلم هست که راه دشوارتر رو در پیش بگیره یا نه. معلم خوب بودن به هیچوجه آسون نیست بلکه به شدت سخت و حساسه.

یک معلم خوب باید یک متخصص در حوزه درسی خودش، یک روانشناس حرفه‌ای، یک مدیر توانا و شخصی مسلط بر احساسات و هیجانات خودش باشه. همچنین باید گوینده خوبی باشه و وضعیت بدنی مناسبی داشته باشه.

انسان شناس بودن در آموزگاری خیلی مهمه. از نظر من، شاید دشوارترین قسمت این شغل اینه که انسانهایی با روحیات کاملا متفاوت، همزمان مخاطب شما قرار میگیرن. شما در مقام معلم مثل پزشکی هستید که باید برای بیست نفر انسان مختلف، نسخه یکسانی بنویسه. اونا شخصیتهای متفاوتی دارن اما رفتار و شخصیت شما در کلاس نمیتونه برای هر دانش آموز شخصی سازی بشه. حرفهایی که میزنید و رفتارهایی که انجام میدید در حضور همه اونها اتفاق میفتن. تکالیفی که میدید برای همه اونهاست. امتحانی که میگیرید به همه اونها داده میشه و…

بعضی اوقات یک رفتار، روی برخی اثر مثبت داره و روی برخی اثر منفی. مثلا یک دانش آموز به شدت استرسی هست و درصورتی که تحت فشار قرار بگیره دست و پای خودش رو گم میکنه؛ درعین حال دانش آموز دیگه‌ای منتظر فرصته که کمی بهش فضا بدی تا کلاسو بذاره رو سرش. اون برخورد قاطعی که با این دانش آموز اخلالگر انجام میدی؛ روی اون دانش آموز استرسی هم تاثیر منفی میذاره و باعث میشه ته دلش خالی بشه.

یکی زرنگه یکی بیخیال. یکی خجالتی هست و یکی گستاخ. یکی زورگو هست و یکی مظلوم. یکی ازت متنفره و یکی تو رو معلم محبوب خودش میدونه. و همه اینها باهم در کلاست نشستن و نگاهشون به توعه. و جالب اینجاست که اونا انتظار دارن با همشون یک جور برخورد کنی. حسادت باعث میشه که تفاوت برخورد شما با هرکدوم از اونها باعث یک فاجعه بشه. اگه رفتار و انتظاراتتون رو براساس شخصیت و کشش هرکدومشون تنظیم کنید اونها به سرعت متوجه این تفاوتها میشن و به این “بی عدالتی” اعتراض خواهند کرد و توانایی پذیرشش رو نخواهند داشت و اعتبار شما در بین اونها زیر سوال خواهد رفت.

یک معلم باید بتونه در آن واحد همه این شخصیتهای مختلف رو مدیریت کنه و بهترین نتیجه ممکن رو باهاشون رقم بزنه. ممکنه این بهترین نتیجه ممکن برای یه دانش آموز، نمره قبولی و برای یکی دیگه رتبه برتر کنکور باشه. تشخیص اینکه چقدر پتانسیل دارن و چطوری میشه اونهارو شکوفا کرد برعهده شماست. عملکرد ضعیف شما میتونه باعث هدر رفتن استعدادهای زیادی بشه.

از طرف دیگه، تاثیرگذاری معلم فراتر از درس و مشق هست. یک معلم بد، میتونه خاطره بدی بسازه که تا مدتها در ذهن دانش آموز باقی می مونه و روانش رو تحت تاثیر قرار میده. دانش آموزان در حساس‌ترین دوره سنی خودشون با ما مواجه میشن و ما میتونیم خیلی روی اونها اثر بذاریم. معلم میتونه قسمتی از شخصیت نسل بعدی رو شکل بده. شما در کلاس درس، علاوه بر محتوای درسی، یک بخشی از اخلاقیات و شخصیت خودت رو به دانش آموزان منتقل میکنی و خیلی زود اونا وارد جامعه میشن و نتایج کارت به خودت برمیگردن. پس معلم بودن اصلا کار آسونی نیست اگر بخوایم واقعا درست انجامش بدیم.

بنابراین من تخصص خودم در معلمی رو به اندازه تخصصم در علوم کامپیوتر، با ارزش میدونم و بنظرم مردم عادی که ادعا دارن معلم بودن آسونه، بهتره نظراتشون رو برای خودشون نگه دارن.

قوانین امین در مدرسه#

من یک سری قوانین برای خودم دارم که وقتی میرم مدرسه اونارو رعایت میکنم. این قوانین رو اولین باری که وارد آموزش و پرورش شدم با خودم تنظیم کردم و تا به الان سعی کردم که بهشون پایبند باشم.

قانون اول: پایداری روان و گذر از نفس#

اولین قانون من اینه که از خودم عبور کنم و دانش آموز رو اولویت قرار بدم. رفتارهای من در مدرسه باید با هدف خدمت به دانش آموزان باشن و نه پاسخی به نیازها و کمبودهای احتمالی روان خودم. این قانون دامنه وسیعی داره اما ذاتش سادست.

معلمی که از نظر روانی سالم و پایدار نیست؛ دنبال پر کردن حفره‌های روان خودش هست و نه پر کردن چاله‌های علمی دانش آموز. به فکر اینه که خودش رو ثابت کنه و نه اینکه دانش آموزش پیشرفت کنه. این معلم در مدرسه به جای تدریس کردن به دنبال راضی کردن نفس و خودبرتربینی خودش خواهد بود.

مثال: دانش آموزش رو تحقیر خواهد کرد تا زخمها و کمبودهای خودش رو برطرف کنه. به او سخت خواهد گرفت تا احساس کنه آدم قدرتمند و مهمیه. از موقعیت معلمی خودش سواستفاده خواهد کرد. به کلاس درس اهمیت نخواهد داد تا تلافی روان رنجورش رو دربیاره. به سهل انگاری و بگو و بخند در کلاس رو خواهد آورد و وقت خودش و دانش آموز رو تلف خواهد کرد. بعضا معلم به دانش آموزان به عنوان زیردستانش نگاه میکنه. جالبه که اساتید دانشگاه زیادی هم این مشکل رو دارن و به اصطلاح عقده‌ای هستن. انگار که در زندگی کمبود دارن و میخوان یه چیزی رو ثابت کنن؛ همیشه در حال کشتی گرفتن با دانشجویان خودشونن!

کلاس درس، جای عقده گشایی معلم نیست. و من وقتی وارد مدرسه میشم؛ سعی میکنم فراموش نکنم که دانش آموزانم هیچ چیزی به من بدهکار نیستند.

تلاش میکنم با حالتی از پختگی و آرامش وارد مدرسه بشم و تا وقتی اونجا هستم اجازه بدم دانش آموزانم از من مهم‌تر باشند. دانش آموزانم مرکز توجه من هستند و من برای اونها ارزش زیادی قائلم. البته که خودشون متوجه این موضوع نمیشن و این طبیعت سنشون هست. در نگاه اونها هرکسی باهاشون بگه و بخنده حتما آدم خوبیه و هرکسی اونارو به زحمت بندازه یک انسان فلان فلان شده هست. اما من نباید از قدرت و جایگاه معلمی برای تغذیه غرور و نفس خودم استفاده کنم.

شاید این موضوع برای برخی از همکاران معلمم خنده دار و مسخره بنظر بیاد. اما گاهی اوقات وقتی وارد کلاس درس میشم با خودم تصور می کنم که اینها برادرزاده یا فرزند دوستان خودم هستن. این طرز نگاه باعث میشه احترام دانش آموز همیشه حفظ بشه. در عین حال مسئولیت خودت رو فراموش نمیکنی و قاطعیت خودت رو حفظ میکنی.

برای من جالبه که هرکسی ادعا میکنه نباید دانش آموز رو تحویل گرفت یا براش زحمت زیادی کشید؛ وقتی به خودش و نزدیکانش میرسه نظرش عوض میشه. انگار که فرزندان اونا شاهزاده هستن و بقیه بچه‌ها رعیت. من این نگاه رو قبول ندارم و همه دانش آموزانم رو محترم میدونم.

برخی معلمها احساس میکنن از آسمون به زمین افتادن. برخی دیگه اصلا اعتماد به نفس ندارن و خودباخته هستن. ما باید در عین حال که غرور و خودپسندی نداریم؛ اعتبارمون رو حفظ کنیم. این اعتبار و اقتدار، با هدف مدیریت کلاس باشه؛ نه خوشآمد خودمون.

ما آدمها معمولا خودمون رو مرکز دنیا تصور می کنیم. اما یک معلم در مدرسه باید اجازه بده که دانش آموزانش مرکز دنیا باشن. من در مدرسه نیستم تا نقش اول و قهرمان داستان باشم. من اونجام تا نقش اول داستان، انگلیسی بلد باشه. نقش اول، دانش آموزه و همه چیز دور اون میچرخه…

قانون دوم: ممنوعیت خشونت فیزیکی و کلامی#

متاسفانه هم خشونت فیزیکی و هم کلامی در اکثر مدارس ایران به صورت چراغ خاموش رایج هستن. مخصوصا در مناطق روستایی. حالا شاید حساب مدیر و معاون کمی جدا باشه. اما من به عنوان معلم، معتقدم اولین وظیفه من اینه که حرمت دانش آموزم رو نگه دارم؛ حتی وقتی که روی اعصاب من راه میره و صبر من رو آزمایش میکنه.

تلاش میکنم معلمی امن و قاطع باشم. اولین حسی که میخوام دانش آموزم از من بگیره اینه که معلمش آدم امن، رازدار، قابل اعتماد، عاقل و تحت کنترلی هست که رفتار یکنواخت و مشخصی داره. در درجه دوم باید حس کنه که معلمش علاوه بر امن بودن، قاطع هم هست و نمیشه از این اخلاقش سواستفاده کرد.

معلم پایدار، کسیه که یک سری خط قرمزهارو همیشه رعایت کنه. بعضی وقتها معلم سر کلاس عصبانی میشه و این باعث میشه توهین کنه یا مسخره کنه و یا کتک بزنه. یعنی احساسات خودش جریحه دار شده بودن و صبوری نداشته و خشونت به خرج داده که دلش خنک بشه. این یعنی هدف از تنبیه، آموزش و پیشرفت دانش آموز نبوده؛ بلکه یک واکنش احساسی از سمت معلم اتفاق افتاده تا کار خودش آسونتر بشه و غرور جریحه‌دار شدش آروم بگیره.

البته باید بگم بعضی جاها خشونت به خرج ندادن غیرممکنه. به هرحال درجه‌ای از برخورد و تنبیه کردن دانش آموز نیاز هست. اما این کار باید کنترل شده و از روش درست انجام بشه. مشکل من با عصبانی شدن و از کوره در رفتن معلم و تنبیه بدنی و تخریب شخصیتی و توهین به دانش آموز هست.

یک عده خیلی کمی از دانش آموزان که از نظر روانی در حالت نرمال نیستند ممکنه از این احترام همیشگی سواستفاده کنن. بعضی آدمها ذاتا حس همدردی و همنوع دوستی ندارن. این اشخاص ممکنه بخوان معلم رو بازیچه خودشون قرار بدن و جز درد فیزیکی و خشونت کلامی هیچ چیز دیگه ای روشون اثر نداره. که فعلا تجربه کافی درباره نحوه کنترل اونها رو ندارم ولی چون تعدادشون به شدت کم هست وقتی با این تیپ افراد رو به رو میشم صرفا از کلاسم اخراجشون میکنم. به نظر من یک سری افراد قابل آموزش نیستند و یا حداقل توسط من قابل آموزش نیستند. و این رو باید پذیرفت که برخی انسانها به قدری از حالت طبیعی روانی خارج میشن که نباید با افراد نرمال در یک کلاس قرار بگیرن و بهترین کار اینه که در کمال احترام، اخراجشون کنیم.

اما در حالت طبیعی و برای یک کلاس نرمال، از این رویه که دانش آموز از معلمش وحشت داشته باشه خوشم نمیاد. اینکه حس کنن هرلحظه ممکنه بدون اخطار قبلی مورد خشونت کلامی یا فیزیکی قرار بگیرن اصلا خوب نیست. اینکه ندونن آستانه صبر معلم تا کجاست؟ اینکه ترس جلوی اونارو بگیره و نذاره حرفشون رو به معلمشون بزنن غیرقابل قبوله. مخصوصا وقتی که دانش آموز میدونه حقش درحال ضایع شدن هست اما نمیتونه با معلمش صحبت کنه چون میترسه که مورد خشونت قرار بگیره. من نمیخوام این اتفاق بیفته و قطعا خشونت فیزیکی و کلامی باعث این ترس خواهد شد.

بنابراین هیچوقت دست روی دانش آموزم بلند نکردم و به شدت مخالف تنبیه فیزیکی، مخصوصا به شکل کتک زدن کنترل نشده و از روی عصبانیت هستم. این رو ضعف یک معلم میدونم که با کارهای دانش آموز عصبانی بشه در حدی که مجبور بشه خشونت فیزیکی به خرج بده تا عصبانیتش فروکش کنه.

گاهی اوقات ممکنه تنبیه فیزیکی تنها راه بیدار کردن دانش آموز بنظر بیاد. نظر من اینه که حتی اگر قبول کنیم تنبیه فیزیکی برای برخی، در بعضی شرایط خاص لازمه؛ بازهم این تنبیه باید به شکل کاملا کنترل شده و ایمن و به دور از عصبانیت انجام بشه. ترجیحا توسط شخصی به غیر از معلم. مثل مدیر یا ناظم. به طوری که با یک پروتکل مشخص، درد فیزیکی موقتی منتقل بشه به دانش آموز و هیچگونه احتمال آسیب بلندمدت وجود نداشته باشه و کسی هم که این تنبیه رو انجام میده از نظر احساسی برانگیخته نباشه مثلا خشمگین نباشه و در حال خنک کردن دل خودش نباشه. بگذریم که حتی با رعایت کردن همه این شرط و شروطهایی که گذاشتم بازهم دلم نمیاد که دانش آموزم رو بزنم و هیچوقت این کار رو انجام ندادم و امیدوارم که بتونم همیشه تحت کنترل بمونم و انجامش ندم.

از طرف دیگه تحقیر کردن، ناسزا گفتن و تمسخر دانش آموز رو بدتر از تنبیه فیزیکی میدونم. به طور کلی، هروقت که احساسات معلم جریحه‌دار بشن و دلیل رفتار خشنش با دانش آموز این احساسات جریحه دار شده باشن؛ اون رفتار رو محکوم میدونم.

یک جمله تحقیر آمیز از طرف معلم در کلاس درس و در حضور دوستان دانش آموز میتونه به شدت اونو تحت تاثیر قرار بده طوری که تا همیشه زخمی در دلش باقی بمونه. میدونیم که زخم زبان میتونه از زخم فیزیکی بدتر باشه.

از طرف دیگه اینکه شما با دانش آموزت وارد مشاجره بشی و حرمتهارو بشکنی باعث میشه باهات لج بیفته و همیشه به دنبال فرصت باشه تا تلافی کنه. درحالی که اگه در همه شرایط احترامش رو نگه داری همیشه امکانش هست که باهم دوست بشید و ارتباطتون درست بشه.

بنابراین در کلاس درس من، تنبیه فیزیکی و آزار کلامی ممنوع هست. این خطوط قرمز رو زیر پا نمیذارم و مهم نیست دانش آموز چقدر با من بد تا کنه؛ آرامش درونی خودم رو حفظ میکنم و جدی نمیگیرم. ممکنه دانش آموز رو به خاطر اشتباهاتش مورد بازخواست قرار بدم یا تنبیه کنم؛ یا یه طوری اخم کنم و نشون بدم که عصبانی هستم؛ اما این کارها با آرامش درونی و برای ادب کردنش خواهد بود و نه از روی غضب و عصبانیت واقعی خودم. حتی وقتی اخم میکنم تحت کنترلم و شاید حتی درحال نقش بازی کردن هستم و در همون حین هم، خط قرمزهارو رعایت میکنم.

بازهم اینجا یک رفتار دوگانه از کادر آموزش و پرورش رو بعضا شاهد هستیم که کتک زدن رو برای فرزندان بقیه حلال و برای نور چشمیهای خودشون قدغن و خلاف اصول انسانی میدونن. البته بعضی اوقات هم پدرومادرها به شدت در تربیت فرزندشون کم‌کاری میکنن و این ما هستیم که باید بار “آدم کردن” اونارو بر دوش بکشیم که درباره این موضوع حرف زیاد هست.

قانون سوم: پذیرش تنفر کودک از آمپول#

قانون سوم من این هست که رفتارهای دانش آموزانم نسبت به خودم رو جدی نمیگیرم و به دنبال تایید اونها نیستم. متاسفانه، کار ما به شکلی هست که اگر معلم خوبی باشیم؛ یا مسخره میشیم و یا ناسزا میشنویم.

دانش آموزان توانایی تشخیص خوب و بد خودشون رو ندارن و معلمی که اونارو مجبور به تلاش کردن و زحمت کشیدن و درس خوندن میکنه رو نمی پسندن. درواقع خاصیت دانش آموز این هست که معلم رو رقیب و دشمن خودش ببینه و همیشه از بلاهایی که سر معلم میاد خوشحال خواهد شد. درصورتی که پای من بشکنه و نتونم برم مدرسه و امتحان بگیرم؛ دانش آموزانم هورا خواهند کشید. این طبیعت کار ماست و باید اون رو پذیرفت و ازش گذر کرد.

البته که سعی من بر اینه خاطرات خوشی بسازم و حس خوبی ایجاد کنم. چون خیلی وقتها ارزش این خاطرات خوش میتونه از درس و مدرسه بیشتر باشه. اثرگذاری اصلی معلم، در بحث پرورش هست و نه آموزش.

اما به هرحال، اگه دنبال تایید دانش آموز باشی یا احساساتشون رو خیلی جدی بگیری و هیچوقت نتونی ناراحتشون کنی؛ یک معلم ضعیف خواهی بود. باید برخی وقتها توانایی این رو داشته باشی که به احساسشون اهمیت ندی و اونارو تحت فشار بذاری تا پتانسیلی که دارن هدر نره.

یک سری دانش آموزها به هرحال درسشونو میخونن؛ و یک سری هم کلا بیخیالن و قرار نیست درس بخونن. اما یک عده‌ای این وسط نگاهشون به معلمه و اگه کمی سخت‌گیری انجام بشه درس رو یاد میگیرن و اگه شل بگیری اونام تنبلی میکنن و استعدادشون هدر میره. درسته که این گروه الان ممکنه از اینکه مجبورشون میکنم به جای تنبلی و اتلاف وقت، بشینن زبان انگلیسی بخونن از من ناراحت بشن؛ اما در آینده به احتمال زیاد از این کار من متشکر خواهند شد.

در دبیرستان معلمها معمولا عوض میشن و نتیجه کارهاشون خیلی دیده نمیشه و در خاطر بچه ها نمیمونه. هیچکدوم از دانش آموزان وقتی بزرگ شدن نمیگن که فلان معلم به من زبان یاد داد بلکه میگن که من خودم زبان یاد گرفتم. خیلی وقتها اثری که شما روی زندگی یک دانش آموز میذاری برای خودش قابل احساس نیست. شما به خوبی درس میدی زحمت میکشی پیگیری میکنی و با روانشناسی و دوز سختگیری مناسب باعث میشی یک شخص تکون بخوره و زبان یاد بگیره. برای شما مثل روز روشن هست که اگه این اقدامات و هنر شما نبود؛ اون شخص زبان بلد نمیشد و شاید از انگلیسی متنفر هم میشد و سالهای بعد هم به خاطر پایه ضعیف، نمیتونست بخونه و تا سالها سراغ زبان نمیرفت. این برای ما مشخصه اما روایت دانش آموز از ماجرا خیلی فرق میکنه. نظر دانش آموز اینه که معلمم خیلی سخت گیر بود و نمره نمیداد و من کلی زحمت کشیدم زبان یاد گرفتم! انگار معلم یک روانی بوده و از سخت‌گیری و اذیت دادن دانش آموز لذت میبرده و ناخواسته اون وسط سبب خیر شده! دانش آموز درک نمیکنه که رفتار شما با هدف یادگیری اون هست و سواد و تخصص شما تا چه حد براش تعیین کننده بوده.

از طرف دیگه وزن اتفاقات بد بیشتر از رفتارهای خوبه. دانش آموز دنبال دلیل هست تا ازت بدش بیاد و بتونه به فامیل و آشنا بگه که چه معلم بدی داره و در چه شرایط دشواری قرار گرفته!

خیلی کم پیش میاد که از کار ما واقعا قدردانی بشه؛ چه از طرف دانش آموزان و چه از طرف سازمان آموزش و پرورش. از این نظر معلمها موجودات مظلومی هستن. در بهترین حالت، هیچ اسمی از شما برده نخواهد شد و در حالت عادی هم ناسزا و تمسخر یار همیشگیتان خواهد بود. پس چه بهتر که از ابتدا این رو بپذیریم. ما به مدت محدودی وارد زندگی دانش آموزانمون میشیم و نیازی نیست که اونها قدر مارو بدونن یا متوجه باشن که چه قدر براشون زحمت می کشیم. مثل یک پرستار که فحشها و جیغ و داد یک کودک موقع دریافت واکسن رو تحمل می کنه و ناراحت نمیشه؛ ما هم نباید نوجوانان احساساتی رو جدی بگیریم.

وقتی در مدرسه هستیم؛ تبدیل به خدمت گزاران اونها میشیم. کاری که میدونیم براشون خوبه رو انجام میدیم. و وقتی هم از مدرسه خارج میشیم؛ فحشمون رو میخوریم و میریم سراغ زندگی خودمون. متاسفانه بعضی مواقع همکارانی هم که راه آسونتر انجام حداقلهارو برگزیدن، به تلاش ما میخندن و میگن چرا خودت رو خسته میکنی. برو یه ذره درس بده بیا و ولشون کن. یعنی علاوه بر فحش دانش آموز، تمسخر و طعنه برخی همکاران هم اضافه میشه که قطعا تحملش سخت تره. درنهایت هم یکی از کمترین حقوقها در بین شغلهای دولتی رو دریافت خواهید کرد. این شرایطی هست که برای یک معلم خوب بودن باید در اون قرار بگیریم.

میتونیم معلم خوبی نباشیم و زندگی آسون خواهد شد. اما معلم خوب بودن یعنی انجام دادن کارهای درستی که نتیجه درستی برای خودت نخواهند داشت. بزرگ منشی و فداکاری.

استفاده امین از کامپیوتر برای اهداف آموزشی#

من یک سری وبسایتها و اپلیکیشنها و نرم افزارها برای خودم و دانش آموزانم طراحی کردم که بهم کمک میکنن سوالات امتحانی بسازم و اونارو به شکل خودکار تصحیح کنم. بنظر من یک معلم خوب باید بتونه از کامپیوتر به درستی استفاده کنه. و چه بهتر که این معلم، یک برنامه نویس کارکشته باشه.

من نرم افزارهایی دارم که بهم کمک می کنن برای هر دانش آموز یک ورقه با اسم خودش طراحی کنم و ترتیب سوالات و گزینه‌ها رو در ورقه اون عوض کنم. حتی نوع سوالات رو میتونم عوض کنم و تغییر بدم؛ به طوری که هر دانش آموز سوالاتی مشابه از نظر دشواری و اهداف آموزشی، اما متفاوت و غیرقابل تقلب دریافت کنه.

همچنین وقتی سوالاتی از دانش آموزانم میپرسم؛ بلد بودن یا نبودنشون رو در یک نرم افزار ثبت می کنم و درنظر میگیرم که کلاس در کدوم بخشها اشتباهات زیادی داره. همین کار رو با سوالات امتحانی هم به صورت خودکار انجام میدم. درصورتی که یک مبحث خاص بیشترین اشتباه رو در کلاسها و مدارس مختلفم داشته باشه متوجه میشم که مشکل از من هست و روش تدریسم در اون مبحث رو تغییر میدم.

استفاده از هوش مصنوعی برای ساختن جملات انگلیسی مختلف و طراحی سوال رو هم به این موارد بالا اضافه کنید…

این نوشته به تدریج کامل خواهد شد. فعلا به همین شکل منتشرش میکنم…