3393 واژه
17 دقیقه
نورونهای خودخواه: داستان خودفریبی

بنظر من، اینکه ما می‌تونیم خودمون رو فریب بدیم شگفت انگیزه. خودفریبی، درعین حال که نمادی از پیچیدگی خارق العاده ذهن ماست، بزرگترین مانع شکوفایی ذهنمون هم به شمار میره. اگه ما یاد بگیریم که خودمون رو فریب ندیم و واقع‌گرا باشیم؛ بزرگترین قدم رو در راه تبدیل شدن به یک ابرانسان برداشتیم.

ما انسانها در دنیایی که ساخته ذهنمون هست زندگی میکنیم. خاطرات ما، در معرض تحریف هستن؛ حافظه ما، بیشتر از اینکه دستگاهی برای ثبت و ضبط واقعیت باشه؛ یک پدیده پویاست و ممکنه دستخوش تغییر بشه. تحریفاتی ناخودآگاه که باعث میشن فکر کنیم چیزی که به خاطر میاریم؛ همون چیزیه که اتفاق افتاده؛ درحالی که اصلا اینطور نیست.

در چنین شرایطی، واقع بین بودن و تلاش برای دیدن دنیا به شکلی که هست؛ کار خیلی سختیه. یکی از بزرگترین مشکلات ما همینه که دروغهای خودمون رو باور میکنیم و مدلی که از دنیا در ذهنمون شکل میگیره؛ چیزی نیست که واقعا وجود داره، بلکه چیزیه که ما میخوایم وجود داشته باشه.

من در طول زندگیم همیشه سعی کردم آدمی واقع‌بین باشم. اما خیلی وقتها موفق نبودم؛ هرچقدر که من روشهایی برای جلوگیری از خودفریبی پیدا کردم؛ ذهن ناخودآگاه و شاید حتی خودآگاه من روشهایی بهتر برای دور زدنشون پیدا کرده.

من برای خودفریبی داستان جالبی دارم. این داستان رو وقتی هفده ساله بودم در یک کتاب الکترونیک نوشته بودم؛ و در زیر خلاصه‌ای از داستان خودم رو آوردم. مطالب این داستان ممکنه از نظر علمی دقیق نباشن؛ اما هدف من اینه که این ایده رو منتقل کنم که ذهن ما، لزوما به نفع ما کار نمیکنه و گاهی اوقات همین ذهن، مانع اصلی در برابر رسیدن ما به اهدافمون هست. اما چطور شد که این شبکه عصبی درون جمجمه ما تونست به استقلال برسه و بتونه برای لذت حالا و اینجای خودش، آینده مارو فدا کنه؟

یادگیری بین نسلی#

در زمانهای دور موجودات زنده چیزی به نام شبکه عصبی نداشتن. حتی شاید در یک سلول کوچیک خلاصه میشدن. از زمانی که به دنیا میومدن؛ برای انجام دادن یه سری رفتارهای خاص سیمکشی شده بودن و تا آخر عمر مطابق همون سیمکشی رفتار میکردن. تنها راه تغییر رفتار موجودات، مرگ یک نسل و تولد یک نسل دیگر بود. این درواقع همون نظریه انتخاب طبیعی هست که باهاش آشنایی داریم. الگوهای رفتاری موجودات در کدهای ژنتیکی اونها جایگذاری شده بود و هربار این کدها تکثیر میشدن احتمالی از خطا یا جهش ژنتیکی موجود بود. بدین ترتیب موجوداتی با رفتارهای متفاوت به وجود میومدن؛ اما فقط اونهایی موفق به تولیدمثل میشدن که با شرایط سازگار باشن.

این همون کاری هست که به شکل مصنوعی انسانها هم درباره گیاهان و حیوانات انجام دادن. مثل انتخاب کردن بذرها از گیاهی که محصول باکیفیت تری تولید کرده و تولید میوه هایی مثل “موز” که اصلا در طبیعت وجود نداشتن.

یادگیری در سطح فرد#

رفتار از پیش تعیین شده، چون اولین اشتباه رو به آخرین اشتباه تبدیل می‌کرد؛ کند بود. محیط بیرون همیشه درحال تغییر بود و نمیشد با یکسری شرطهای مکانیکی، از پس این تغییرات براومد. برای همین، کم‌کم سیستمی در موجودات زنده شکل گرفت که بتونه در هر لحظه از محیط بیرون اطلاعات بگیره و براساس این اطلاعات، تصمیمات پیچیده‌تری اتخاذ کنه. سیستمی که از نورونها تشکیل میشد و شبکه عصبی نام داشت.

شبکه‌های عصبی اوایل فقط باعث شدند رفتارهای پیچیده‌تری در یک موجود کدگذاری بشه. سیمکشی این شبکه‌های اولیه از پیش تعیین شده بود و تغییر نمیکرد. اما به نوعی، این شبکه‌ها طوری تکامل پیدا کردن که اتصالات خودشون رو ویرایش کنن. این قابلیت تغییر سیمکشی باعث شد یک موجود زنده به تنهایی هم بتونه چیزهایی رو یاد بگیره و رفتارش رو در طول زندگی خودش تغییر بده. انقلابی عظیم که باعث ظهور پدیده‌ای به نام شرطی شدن و در ادامه «یادگیری» در سطح فرد شد.

قرارداد لذت و رنج#

مکانیسم تغییر جدید، بر پایه رنج و لذت بود. لذت و رنجی که جایگزین مرگ و زندگی شده بود. چیزهایی که باعث بقا و تولیدمثل میشدن؛ لذتبخش بودن و چیزهایی که احتمال خطر و نابودی به همراه میاوردن؛ حس بدی ایجاد میکردن.

در این مقطع حساس تاریخی (!) قراردادی بین کدهای ژنتیک و شبکه عصبی امضا شد که مطابق اون، کارهایی که شانس بقا و تولیدمثل رو افزایش میدادن باید لذتبخش و کارهایی که بقا رو به خطر مینداختن باید آزاردهنده میبودن. وقتی که یک جسم داغ باعث حس درد میشد؛ شبکه عصبی سعی داشت میزان مواجه شدن با این حس درد رو به حداقل برسونه و اینطوری موجود زنده خودش رو از سوختن در آتش حفظ میکرد.

در شبکه‌های ابتدایی رفتار شرطی شدن وجود داشت. چیزی شبیه به انتخاب طبیعی اما در سطح یک فرد. موجود زنده رفتارهایی نسبتا تصادفی از خودش نشون میداد و این رفتارها باعث رنج یا لذت میشدن و براین اساس میزان تکرارشون کم و زیاد میشد. این به موجود زنده اجازه میداد که با محیط همیشه درحال تغییر سازگار بشه و الگوهای جدید رو یاد بگیره.

کم‌کم این ویژگی یادگیری تاحدی پیشرفت کرد که زنجیره علت و معلولی طولانی‌تری رو به خاطر بسپاره و پردازش کنه. حتی نیاز نبود حتما خود فرد چیزی رو مستقیما تجربه کنه؛ بلکه با دیدن سرگذشت دیگر موجودات، به نتیجه‌گیری‌هایی درباره دنیای بیرون میرسید. همچنین روشهای ارتباطی مختلفی بین جانداران شکل گرفتن تا ارتباط بین این نورونها در سطحی فراتر از بدن یک موجود، برقرار بشه.

شبکه‌های عصبی قابلیت پیشبینی رو بدست آوردن؛ که مطابق اون میتونستن توی ذهنشون آینده‌های مختلف رو تصور کنن و به پیامدهای کارهاشون فکر کنن. در این حالت نه تنها نگاه به گذشته و تجربیات، بلکه درک کردن الگوها و پیشبینی آینده به امکانات مغز اضافه شد.

در نهایت این انسان بود که پا بر روی کره خاکی گذاشت و به پیشرفته‌ترین سیستم عصبی در بین جانداران مجهز شد. اما چطوری شد که این شبکه عصبی، شروع کرد به کار کردن بر علیه ما؟

بیراهه نورونها، خیانت به قرارداد#

اتفاقی که مسئول اکثر بدبختیهای ماست؛ اینه که شبکه عصبی خودخواه شد. گفتیم که برای این نورونها فقط مهم بود که لذت بیشتر و رنج کمتری تجربه کنن. اما نورونهای قصه ما متوجه شدن که میشه مکانیسم لذت و رنج رو دستکاری و به مفاد اون قرارداد تاریخی خیانت کرد. نورونها میتونستن مکانیسم لذت رو به طرز مصنوعی تحریک کنن و درنتیجه لذتی برای مغز حاصل میشد که در خدمت هدف بقا نبود یا حتی به ضرر موجود زنده تموم میشد. نمونه خیلی خوبش مواد مخدر هستن؛ که قاعدتا ما نباید سراغشون میرفتیم چون بقای مارو تهدید میکنن؛ اما سراغشون میریم چون نورونها لذت زودگذر میخوان و تا وقتی این لذت سرجاش هست اهمیتی نمیدن که سلامتی و بقای ما درحال نابودی باشه.

این انقلاب نورونها باعث شد یک موجود زنده، بتونه برخلاف اساسی‌ترین بنیان تکامل یعنی هدف مقدس “بقا”، مستقیما به خودش آسیب بزنه و زندگیش رو از بین ببره.

باید مراقب باشیم که داریم از چه چیزی لذت میبریم. چون درون جمجمه همه ماها، سیستمی قرار گرفته که اگه مراقب نباشیم از چی داره لذت میبره؛ میتونه خودمون و خانواده و عزیزانمون رو بیچاره کنه.

همونطور که مراقب هستیم چه غذایی میخوریم؛ باید حواسمون باشه که منابع لذت ذهنمون چیا هستن. این تعیین کننده مسیر زندگی ماست. تقریبا همه ما به نحوی از انحاو معتاد به لذت مصنوعی هستیم و خودفریبی یکی از کارهایی هست که برای رسیدن به لذت مصنوعی انجام میدیم.

خودفریبی ذاتی#

ما انسانها همیشه در معرض فریب دادن خودمونیم. به طوری که وضعیت دنیای واقعی رو بیخیال بشیم و صرفا برای خودمون یک دنیای لذتبخش شبیه سازی کنیم. درصورتی که کمی درباره خودمون فکر کنیم میتونیم هزاران مثال پیدا کنیم که در طول زندگیمون، چیزهایی که میدونستیم رو زیرپا گذاشتیم و کارهایی به ضرر خودمون انجام دادیم صرفا چون نمیتونستیم دربرابر وسوسه لذت یا ترس از رنج مقاومت کنیم.

اینکه اکثر ما آرزوی موفقیت بدون زحمت رو داریم به خاطر همینه که وسوسه لذت بیشینه و رنج کمینه مارو رها نمیکنه. هزاران نفر در دام «پولداری یک شبه» میفتن چون این دقیقا همون چیزی هست که ما میخوایم.

شاید اکثر ما میدونیم که توی زندگیمون باید چه کارهایی انجام بدیم تا وضعیتمون بهتر بشه. اما حریف خودفریبی نمیشیم و نمیتونیم رنج اون کارهارو تحمل کنیم یا از لذت تنبلی و تن پروری دست بکشیم. اگه فقط میتونستیم به دانسته‌های خودمون بدون معطلی عمل کنیم؛ قطعا وضعیت ما خیلی بهتر از الانمون بود.

خودشیفتگی#

از طرف دیگه، ما آدمها خودمون رو زیادی تحویل میگیریم. روایتهارو طوری عوض میکنیم و نظراتمون رو طوری میچینیم که همسو با منافعمون باشن و مارو تبدیل به قهرمان داستان کنن. اینکه در دنیای واقعی آدم مفید و موفقی باشیم سخته، اما اینکه بشینیم و خودمون رو تحویل بگیریم آسونه. برای همین، تقریبا همه ما خودمون رو بیش از حد تحویل میگیریم. حتی بعضی آدمها که احساس میکنن نیازه “متواضع” باشن؛ خودشون رو زیادی تحویل میگیرن. تواضع زمانی مطرح هست که چیز خاصی باشیم. وقتی نیستیم و میدونیم که نیستیم؛ نیازی به تلاش برای متواضع بودن یا متواضع به نظر رسیدن نیست. اگر فعالانه تلاش میکنیم تواضع به خرج بدیم یا باید حواسمون باشه که تواضع داشته باشیم؛ پس در بطن ماجرا خودشیفته هستیم و خودمون رو زیادی تحویل میگیریم.

تغییر دادن برداشتمون از دنیای بیرون یک ابزار قدرتمنده. متأسفانه همه ما به این اسلحه پیشرفته مجهزیم. و هرچقدر مزخرفتر و احمق‌تر باشیم؛ کمتر متوجه استفاده ازش خواهیم شد و ادعا و غرورمون بیشتر میشه. دروغهای خودمون رو باور میکنیم و فکر میکنیم واقعا خیلی خاص و یکدانه هستیم.

یک سری از خودفریبیهایی که به ذهنم میرسه و متداول هستن رو در زیر آوردم:

  1. وقتی معتقدی که میتونی «انتخاب کنی» حالت خوب باشه. و هدف و فسلفه زندگیت رو این تعیین کنی که در هر شرایطی انرژی مثبت داشته باشی. این یعنی تسلیم شدی و هر اتفاقی اون بیرون بیفته، یه جنبه خوب ازش پیدا میکنی تا بتونی بشینی و هیچکاری نکنی. در ابتدا شاید خیلی جذاب به نظر بیاد و به ما حس قدرت بده اما خیلی زود متوجه میشیم که نمیشه در رویاها زندگی کرد. انسانهای عاقل مشکلی با تلخی واقعیت ندارن. ناراحت بودن میتونه کاملا قابل پذیرش باشه وقتی که وضعیت فعلی زندگی شما ناراحت کنندست. احساس ناراحتی به خودی خود بد نیست بلکه بعضی وقتها برای تغییر دادن شرایط ضروریه. باید تلاش کنیم واقعیت رو تغییر بدیم؛ گول زدن خودمون و انکار کردن مشکلات و تلاش برای “دیدن نیمه پر لیوان” چندان کمکی نخواهد کرد. در این مورد حرفهای زیادی دارم که بعدا اونارو خواهم نوشت.

  2. وقتی هیچوقت توانایی پذیرش این رو نداری که اون بیرون، کسی هست که از تو بهتره. اونم از هر نظر، از نظر هوش، از نظر جذابیت، از نظر لیاقت، حتی از نظر پشتکار و تحمل دشواری‌های زندگی و… اگه این موضوع که کسی بهتر از توعه باعث میشه به شدت گارد بگیری؛ بهت تبریک میگم. شما یک خودفریب هستی و بیش از حد خودتو تحویل میگیری. بیشتر برنامه‌نویسها اوایل کارشون فقط کدهای خودشون رو قبول دارن و بقیه رو کندفهم فرض میکنن. اما خیلی زود این ماجرا تعدیل میشه. روبه‌رو شدن مکرر با واقعیت تلخ باعث میشه که از خیالات شیرین دست برداریم.

ما اگه بدونیم که انسان ارزشمندی هستیم خوشحال میشیم. اشکالی هم نداره. مشکل اینه که اختیار تعیین این ارزشمند بودن یا نبودن، در ذهن خود ما قرار گرفته. مرجع تشخیص، در ذهن خود ماست. و ما خیلی زود متوجه میشیم که میتونیم برای خودمون پارتی بازی کنیم. این مرجع تشخیص رو دستکاری کنیم و خودمونو الکی تحویل بگیریم و احساس کنیم دیگران در حد و اندازه ما نیستند.

بنابراین باید درمورد دستاوردها و بررسی نتایج کارهای خودمون به شدت سخت گیر باشیم و بیخودی خودمون رو تحویل نگیریم. بعضی اوقات کمک کننده هست که فرض کنیم شخص دیگری هستیم که مسئول ارزیابی کیفیت زندگی ماست و از دید یک شخص دیگه، خودمون رو مورد قضاوت بی رحمانه قرار بدیم. در کتابهای مدیریت سازمان گفته میشه که بخش ارزیابی و سنجش کیفیت نباید درون خود یک سازمان و ذینفع همونجا باشه. و ما هم نباید اجازه بدیم که حرف و احساس خودمون، برای خودمون سند باشه و خودمون دست بزنیم و خودمون برقصیم.

محدود کردن منابع لذت#

تازه میرسیم به اصل مطلب. گفتم که همیشه سعی کردم واقع بین باشم. وقتی هفده ساله بودم به این نتیجه رسیدم که برای زندگی درواقعیت، باید مراقب باشم از چی لذت میبرم و با چی حس خوبی میگیرم و چرا. و همچنین مراقب باشم که خودم رو الکی تحویل نگیرم و از معیارها و ملاکهای از پیش تعیین شده و بیطرف برای سنجیدن کارهام استفاده کنم. من این موضوع رو خیلی جدی گرفته بودم. اون زمان قانونی که برای خودم گذاشته بودم این بود که صرفا وقتی کاری رو در دنیای واقعی و به طور کامل انجام دادم بتونم خوشحال باشم؛ و نه وقتی درباره اون کار صحبت می‌کنم یا خیال پردازی میکنم یا چند قدم اولش رو انجام میدم و رهاش میکنم. خیلی وقتها مچ خودم رو درحالی می‌گرفتم که صرفا خیالپردازی درباره ایده‌هایی که داشتم؛ لذت کافی رو بهم میداد و ذهنم از درگیر شدن واقعی با اون کار که قطعا باعث زحمت میشد؛ سر باز میزد. حرف زدن درباره کارهایی که قرار بود انجام بدم رو همون موقع متوقف کردم؛ چون بهم حس تایید میداد و باعث میشد به همون قانع بشم و خودمو در رنج زحمت انجام دادنش نندازم.

دوتا گزینه برای خودم داشتم؛ اول: هیچکاری نکردن، که شامل سکوت ذهنی هم میشد؛ یعنی بدون خیالپردازی و صحبت کردن و… فقط بشینم و بیکار باشم. حوصلم به شدت سر بره اما بازهم هیچکاری نکنم. هیچ منبع لذتی نداشته باشم. دوم: انجام دادن کاری که باید.

تا وقتی گزینه اول رو انتخاب میکردم که بالاخره حوصلم در حدی سر بره که راضی به انجام اون کار دوم بشم.

یکی از بدبختیهایی که ما آدمها داریم اینه که کارهای واقعا مفید، ضریب لذت پایینی دارن. همونطور که غذاهای سالم به اندازه غذاهای مضر خوشمزه نیستن؛ کارهای مفید هم به اندازه اتلاف وقت و انواع و اقسام کارهای بیهوده و الکی لذت ایجاد نمیکنن.

اصلا ما برای نشستن و درس خوندن یا کار کردن و تمرکز و فکر کردن ساخته نشدیم. هیچوقت قرار نبوده مشتق و انتگرال بلد باشیم. درحالی که در دنیای امروز اکثر وقتهایی که استرس وجود داره؛ این مغزمون هست که باید عملکرد خوبی به نمایش بذاره؛ هنوز هم وقتی در شرایط مهمی قرار میگیریم؛ ماهیچه هامون درگیر میشن نه مغزمون. ما طراحی نشدیم تا سر جلسه کنکور بشینیم؛ چون زمانی که استرس داریم کارکرد مغزیمون کاهش پیدا میکنه و در عوض آماده دویدن و جنگیدن میشیم.

درکل اینکه ما موجودات هوشمندی هستیم؛ انگار یک اتفاق غیرمنتظره بوده و واقعا باعث تعجب هست که موفق شدیم در این حد جلو بریم!

اعتیاد یک مهندس به حل مسئله#

این که منبع لذت خودم رو محدود به کارهای واقعی کرده بودم خیلی خوب جواب داد و من بعضی روزها حتی 15 ساعت از شبانه روز رو به کدنویسی اختصاص میدادم.

احساس میکردم موفق شدم این چرخه باطل اعتیاد به لذتهای بیخود رو بشکنم. چون هرچیزی که دربارش حس خوب داشتم؛ کدی بود که نوشته شده بود؛ کاری که واقعا انجام شده و مسئله‌ای که حل شده بود.

اما کم‌کم متوجه اتفاق عجیبی شدم که این اواخر حرصم رو درآورده. من به «حل مسئله» معتاد شده بودم.

یعنی برام مهم نبود که آیا این مسئله پیش روی من، آیا باید اولویت الان من باشه یا نه. مثلا پول برام هیچ اهمیتی نداشت و صرفا میخواستم مسئله‌ای سخت و پیچیده جلوی روم باشه و حلش کنم. مهندسی کردن و طراحی راه حل برام حس خوبی داشت. برای همین افتادم توی چرخ باطل از نو نوشتن کدهایی که هزاران نفر قبل از من اونارو نوشته بودن؛ صرفا چون دلم میخواست کل ماجرارو خودم به تنهایی حل کنم و از کسی کمک نگیرم. این حس «خودم تنهایی از پسش براومدم» تا جایی جلو رفت که تلاش کردم یک پیامرسان کامل رو از ابتدا تا انتها کدنویسی کنم؛ که در طول اون پروژه یک json parser و networking library و حتی مبدل تاریخ رو از ابتدا و خودم تنهایی نوشتم. یک دانلودمنیجر از اول ساختم و… و در هیچکدوم این پروژه‌ها حتی یک خط از کدهای دیگران استفاده نکردم!

البته این مسئله، باعث شد که درک خیلی عمیقی از برنامه نویسی پیدا کنم و چیزهایی رو یاد بگیرم که با دیدگاه بازاری و عجله‌ای نمیشه یاد گرفت. در این مورد بعدا قرار هست که بنویسم. اما درکل، میخوام بگم که من اونموقع این مسائل رو به این خاطر حل نمیکردم که درک عمیقی از برنامه نویسی بدست بیارم؛ فقط به این دلیل کد مینوشتم که به حل مسئله معتاد شده بودم و برام مهم نبود که اون مسئله، آیا باید اولویت الان من باشه یا نه.

این درگیر شدنم با همه انواع مسائل اثرات مخربی روی زندگی کاری من گذاشت. برای من پروژه های برنامه‌نویسی مثل تلاش برای خلق یک اثر هنری بودن. ازنظر من تعریف هنر، ساختن چیزی برای ابراز کردن خود هست. من لابه‌لای کدهایی که مینوشتم درحال ابراز کردن خودم بودم. میخواستم زمانی، کسی بیاد و اون کدهارو ببینه و مثل خوندن شعر، ازشون لذت ببره.

ماجرا معمولا اینطور پیش میرفت که من یه ایده‌ای از نرم افزاری که میخواستم بسازم در ذهنم داشتم. فرض کنیم این ایده شامل تعداد n عدد امکانات بود. در حین کار روی امکانات اولیه، ایده‌های جدیدی به ذهنم میرسیدن که چطور این قسمت رو هرچه بهتر بنویسم. همچنین نحوه پیاده‌سازی اون امکانات همیشه دارای کاستیهایی بود که ذهنم رو درگیر میکردن. پیاده‌سازی این ایده‌های جدید و رفع کردن اون کاستیهای آشکار شده مستلزم مدتها کار بیشتر بود. به این ترتیب یک ساختار تو در تو ایجاد میشد که از توش مدام مسائل جدید بیرون میومدن و من به هیچکدوم اونها “نه” نمی‌گفتم. درنهایت از اون n ویژگی، حتی مورد اول هم از نظر من “کامل” نبود و همیشه از کار خودم ناراضی بودم و معتقد بودم باید بهتر بشه.

برای همین من هیچوقت رزومه نداشتم. چون هیچکدوم از کارهای خودم رو نمیپسندیدم و فکر میکردم که سلیقه واقعی خودم رو به نمایش نمیذاره و نیازه که بیشتر از اینها روش کار کنم و کاستیهاش رو برطرف کنم.

این مشکل نداشتن رزومه خیلی روی مخ من بود و هست.

اینکه ذهن شما بتونه به ایده‌های قشنگی برسه خیلی خوبه. اما این که فرض کنید باید همه اونهارو پیاده کنید اصلا خوب نیست. من نمیتونستم بپذیرم محصول نرم‌افزاری من، در شرایطی منتشر بشه که همه ایده‌های طلایی ممکن توش پیاده‌سازی نشدن. و این اتفاق تا ابد قرار نبود بیفته.

من دانش آموز خیلی خوبی بودم اما خیلی زود به این نتیجه رسیدم که درصدهای بالام در آزمونهای آزمایشی هیچ اهمیتی ندارن. چون اون سوالات، طراحی شدن که حل بشن. ابزار لازم برای حل کردن اون سوالات قبلا شناخته شده و در اختیار ما قرار گرفته و ما فقط باید یاد بگیریم از این ابزار درست استفاده کنیم. برای همین، حل کردن سوالاتی که ساخته شده بودن تا حل بشن؛ افتخاری برام نداشت و یادآوری زمانی که فکر میکردم با حل کردن سریع تستهای دشوار، کار خفنی کردم باعث خجالتم میشد. متأسفانه منی که متوجه این اشتباه در مدرسه شده بودم؛ در حوزه برنامه‌نویسی، دوباره مرتکبش شدم. خیلی ظالمانه هست که تشخیص دادن اشتباهمون مارو از تکرارش مصون نمیکنه. من در برنامه‌نویسی، سوالاتی رو حل کردم که از قبل حل شده بودن و ابزار لازم براشون وجود داشت؛ اما من اون ابزارهارو کنار میذاشتم و خودم اونارو از نو کشف میکردم؛ صرفا چون لذت میبردم که از پسش برمیام.

کار میکردم چون به کارم معتاد بودم. از کارم لذت میبردم؛ کار من واقعی بود؛ چیزی که ساخته بودم واقعی بود؛ اما نباید اولویت من میشد. من اولویت بندی بلد نبودم و نمیتونستم با کم و کاستها کنار بیام.

انتخاب کاستیها، نرخ تلفات قابل قبول#

این موضوع به نظر خیلی بدیهی میاد؛ اما من خیلی دیر متوجهش شدم:

مهندسی دو بخش مهم داره. یکی توانایی حل مسئله، و دومی توانایی انتخاب، تعریف و محدود کردن مسئله.

شما ممکنه خیلی در حل مسئله بی‌رقیب باشی؛ و بتونی پلی بسازی که هیچ نقصی نداشته باشه و هزاران قطار بتونن همزمان از روش رد بشن؛ اما یک مهندس واقعی کسیه که کاستیهای قابل قبول رو تعیین کنه. کسی که مسئله رو به خوبی تعریف کنه و اون رو در یک چهارچوب تعیین شده حل کنه.

یعنی با یه بودجه مشخص، پلی رو بسازه که یک تعداد معینی ماشین بتونن همزمان از روش رد بشن و میزان مرگ و میر حاصله هم از حد قابل قبول بالاتر نره! و در طی ساختن این پل ریالی بیشتر یا کمتر از حد نیاز خرج نکنه و درگیر مسائل حاشیه‌ای نشه.

تصمیم دارم کم‌کم حواسم رو جمع کنم و با هر مسئله‌ای، صرفا چون بنظر چالشی میاد درگیر نشم. باید مثل یک مهندس خوب، همونطور که امکانات و کمالات پروژم رو درنظر میگیرم؛ کاستیها و نقصهای قابل قبولش رو هم تعیین کنم.

هر ابزاری در شرایطی از کار خواهد افتاد؛ وظیفه من این نیست که یک ابزار همیشگی طراحی کنم؛ بلکه وظیفه کاربر هست که با توجه به نیازش، ابزارش رو با علم بر کاستیهاش انتخاب کنه.

این متن کاستیهای زیادی داره و اصلا ازش خوشم نیومده و حس میکنم نتونستم با یکپارچگی و انسجام مطلبی که توی ذهنم بود رو ادا کنم. اما فعلا قابل قبول هست. بالاخره باید تمرین کنم که برخی کاستیهارو بپذیرم… مگه نه؟